رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

تو عزیز دل من و بابایی

    رادوین جونم  دیشب  با  امیررضا و بابایی  خاله  نگین رفتیم  شام  پارس سینا  الان چند شب که عادت کردیم  همش بریم بیرون .  ولی شبهای قبل  به خاطر خودت که اذیت نشی  میزاشتمت پیش مامان جون . ولی دیشب با  خودمون بردیمت  خیلی خوش گذشت ولی اخرش  دیگه خوابت گرفته بود و غر میزدی.  عزیزم امروز  تموم اژانسها تماس گرفتم برای بلیط مشهد ولی اصلا قطار سریع اسیر  خالی نداره .  سریع السیر 6 ساعته میرسیم  ولی    تا اخر شهریور پر هست   بابایی هم  نمیتونه 1 هفته مرخصی بگیره  بیاد  قرار شد که من خودم برم . دایی ...
27 مرداد 1392

خبر خبر

 بچه ها محمد طاها پیدا شده  . شهرزاد جون ازت ممنونم که بهم خبر دادی.  . اصلا باورم نمیشه  . مامانم براش نذر کرده بود . خدا یا شکرت .    تو وبلاگش برید بخونید .  . خدایا چه حالی دارم من . ...
27 مرداد 1392

لباس دخترونه

   2 روز پیش رفته بودم خونه متین جون . گوچه خوردی و لباسهات رو کثیف کردی  ولی متین جون لباس دختر داییش اونجا بود  داد من تنت کنم . الان هم یه دختر  کوچولو شدی  ...
25 مرداد 1392

دعوت به عروسی راه دور

   جیگر طلای مامان  امروز از تربت حیدریه  اقا شهریار یکی از دوستامون تماس گرفتن و  کل خونواده رو برای عروسی دخترشون دعوت کردن .  خیلی دوست دارم برم و رسم و رسوم عروسی اونجا رو ببینم و از خونوادهای سنتی هستن و رسم و رسوم  زیادی دارن  . ولی  هنوز سختی سفر  بندرعباس  رو فراموش نکردم . ولی دوست دارم که برم هنوز به بابایی نگفتم گذاشتم  بزارم تو یه فرصت مناسب بهش بگم . اگه بریم حتما  دوستت ساتیار جون رو میرم میبینم و کوروش جون که مشهد هست  رو دوست دارم ببینم   . امروز صبح ساعت 7  با بچه های همیاری  که مامان پژمان دوست  بابایی  تدارک دیده بود ص...
24 مرداد 1392

تو این حوالی

 سلام  عشق زندگیم  رادوین نازم    تو این چند روز اخیر الکی در گیر کار بودم  درصورتی که کار به خصوصی انجام ندادم .   چند روز پیش ملوک جان  یکی از فامیل مامان جون هست چون فرزندی نداره و سن بالایی هم داره گفت که  اگه من فوت کنم کسی نیست برام مراسم بگیره و شام بده   فامیل رو تو تالار الغدیر   مهمون کرد ولی غذا از گلومون پایین نمیرفت ولی رادوین خیلی جوجه خورد من اصلا باورم نمیشد که رادوین اینقدر غذا خورده  .تو این تعطیلات  چند روز ه همش خونه مامام جون بودیم و روز اخر با مادر شوهری و پدر شوهری و مامان خودم و بابام همگی رفتیم طالقان  که خیلی خیلی خوش گذشت ولی خیلی &n...
23 مرداد 1392

اطلاعیه

http://www.92329.blogfa.com/  این وبلاگ محمد طاها هست .  چند روزه که گم شده من نمی خواستم ناراحتتون کنم  ولی  دلم نیومد اطلاع رسانی  نکنم .  من تو روزنامه  جام جم  خوندم از اون روز به بعد  حتی تو خیابون یه قدم تنها با رادوین پیاده نمیرم  یه ترسی تو وجودم افتاده . خدا به داد  خانوادش برسه  و بهشون رحم کنن. برای محمد طاهای عزیز دعا کنید تا زودی برگرده تو اغوش خانواده  ...
15 مرداد 1392

چکاپ این ماه

سلام به همه دوستای خوبم .  و پستهای قبلی براتون گفتم که  میخوام رادوین رو ببرم چکاپ پیش پرفسور سلطان زاده .   دیروز  بابایی میگفت رومینا بی خیال چرا بری رادوین که مسئلهایی نداره مامانم هم همین رو می گفت ولی من خودم دوست داشتم که چکاپی بشه و تغذیه اش  رو برام برنامه ریزی کنه.   . بالاخره ما رفتیم ولی امان از این ترافیک تهران  و کلافه کننده بود قرار بود 5:30 مطب باشم ساعت 6:30 رسیدم خیابان اختیاریه و دروس .  دوباره زنگ زدم مطب ادرس دقیق تری گرفتم و رفتیم  نمی دونم چرا خودم استرس گرفته بودم  . از منشی اش هم خیلی خوشم اومد . خوش برخورد و مودب بود. .    ودکتر گفت رادوین ...
14 مرداد 1392

چند تا اسم

 رادوین جون  دردر  شدی کاملا . از ظهر تا الان من رو کچل کردی  از بس که گفتی دردر. رفته بودی جلوی در اعتصاب کرده بودی که بریم بیرون .خدا مادر شوهری رو برام نگه داره  همین که میبینم تو اعتصاب هستی سریع میبرمت پایین   تو هم کلی ذوق میکنی.  الان هم مامان جون بردت با ماشین بیرون  که بگردی تازه دوست داری که بغل مامان جون بشینی و اون رانندگی کنه البته کار خطرناکی هست ولی ما که نمیتونیم حریفت بشیم .    منم از این فرصت استفاده کردم تا کمی استراحت کنم . یه دفعه تو ذهنم چند تا اسم اومد که اگه  یه داداش برات اومد اسمش رو بزاریم راتین  و اگر یه خواهر داشته باشی اسمش رو بزاریم  ر...
12 مرداد 1392

بدون عنوان

  قربون ایستادنت عزیزکم          این هم دختر خانم (تاینی ) هست دلم براش خیلی تنگ شده  اخه بخاطر رادوین و زحمت نگهداریش ( البته خودم خیلی از سگ میترسم دست بهش نمیزنم ) گذاشتیمش خونه امیررضا دوست بابایی . خیلی با نمکه با همه دست میده و رو دوتا پاهاش می ایسته و راه میره کلی ما رو میخندونه من که عاشقشم .  الان هم امیررضا داره 1 ماه میره چین نیست  منم خودم  نمیتونم بیارم خونه خودمون  . حالا عمو سامان میگه من نگهش میدارم اخه قبلا پیش عمو سامان  طبقه پایین بود دیگه ولی امتحانات که شروع شد نشد نگهداری کنه و دادیمش به امیررضا .  دکترش گفت میتونید 1 ما...
12 مرداد 1392

دیدار با پرفسور سلطان زاده

 دوستای خوبم  من   برای   چکاپ وتغذیه رادوین   از پرفسور سلطان زاده وقت گرفتم  یکشنبه ساعت 5 قراره که تو مطب باشم . درسته که تو سایتش  مطلباش کامل و خوب هست ولی دوست داشتم که از نزدیک برم  رادوین رو چکاپ کنه اخه خیلی نگران غذا نخوردنشم   یکشنبه ایی که رفتم میام براتون مینویسم که چی شد .  ...
11 مرداد 1392